«دوباره باز غمت بیاد،که منو مبتلا کنه،به دل میگم کاریش نباشه»
دوست خیال بافم تا صبح بیدار بود. مثل من که داشتم با زخم های تازه تاسیسِ کفِ سٙرٙم آشنا میشدم و به بدبختی های دور و درازم فکر میکردم. از ژاپن حرف زد. تازگی عاشق ژاپن شده بود. خیال بافتیم. خیال توکیو.نوشت:«یه قبضه کاتانا،یه جلد هاگاکوره،کل کُره مالِ تو،ژاپن منو داره!»سریال دیدم. دوست دخترِ ژاپنیِ کلانتر،بطرز مسخره ای مرد. یعنی اینطور بود که اول در تخت خواب،عاشق پیر و قدیمی خودش را کشت،بعد کلانتر وارد اتاق شد و دختره هم یکهو مرد. بی دلیل. بدون تیر خوردگی،خفگی یا هر چیز دیگری. کلانتر به گا رفت. اپیزود تمام شد،گرفتم خوابیدم.ایستاده بودی
برچسب: «میرم,سوی,اون,دیاری»,
نویسنده: علی صالحی
تاريخ: شنبه
28 مرداد
1396 ساعت: 2:42